
چشمان تو
مستغنی از تعریف و تمجیدند
دستان تو
دستان خورشيدند

روزهایم را
زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا
يك لحظه زيستم
در زير آسمان بلورين دست او
در لحظه يي كه طعم دگر داشت زندگي

وقتی میبینمت
در یک آن میگذرد از سرمان
یک فکر
مثل یک دیوار از میانمان

محشرتر از اين نميشود
مردهي خود را با خيال راحت
به اداره اموات بسپاريد
مردهشور هم كه نباشد
مردهها خودشان
نوبت را رعايت ميكنند
« با احتياط حمل شود که شکستنيـ »
يکهو جيرينگ
بغض کسی در گلو شکست
براي آبياري صحراي درونم
چشمههاي درد را
از چشمهاي تو خواهم جوشاند
آن طرفتر دنیا
خانهی دیو گنده ایست
که کتابهای کودکان میخواند
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد
ــ تو کجايي؟
در گسترهی بيمرز ِ اين جهان
تو کجايي؟
ــ من در دوردستترين جای جهان ايستادهام
کنار ِ تو
گر بیایی
خانهای میسازم از باران و شعر
ابرهای آسمانها
پردههای توریاش
و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
مادرت را دوست دارم
كه تو را براي من به دنيا آورد
شبها اغلب خوابي عجيبوغريب ميبينم
خواب زني ناشناس
كه دوستم ميدارد
و دوستش ميدارم
اکنون در کنار تو ایستادهام
چشمانت را ببند و نگاه کن
مرا روبروی خود میبینی
آقا محسن ما هم شاعر شدهاند