Thursday, January 31, 2008

نامهاي به دستم رسيد
تقريبن يك ماه پيش
نامه مال من نبود
پستچي اشتباه كرده بود
نامه بوي عطر ميداد
جاي رژ لب روش بود
اين نامه را من شايد
بهتر بود بازش نميكردم
ولي من مردي هستم
كه اين جور بازيها را
خيلي دوست دارم
این حرف
حرف قرن است
شکلش کمی قدیمیست:
افسوس قلب انسان
حق وتو ندارد!
وقتی زمین بزرگ است
با قلبهای کوچک
خورشید یا حقیر است
یا آبرو ندارد

«بیگ بنگِ» عاشقی تویی
جهان من
از گرفتن دستهای تو
آغاز میشود
مهريهی تو
چشمه و باران و رودسار
بر من بريز
زمزمهی آبشار را!
اينبار من به بوسهات افطارميکنم
خانم!
شکستهای عطش روزهدار را!
شهر همان روستاست
با چند خانهي بیشتر
چند چراغ اضافی
و كمی حیوانات آهنی
به جای سگها
آدمها كنار خیابان میخوابند
و به جای گرگ
آدمها
از دیوار خانهها بالا میروند
فاضلابها
همان رودخانهها هستند
رئیس جمهور همان كدخداییست كه
از قحطي جان سالم بهدَر برده

گيرم كه بهشتم
به نمازي ندهد دست
قد قامتي افراز
كه طوباي من اينست
من در تو به شوق و
تو در آفاق به حيرت
نايابترين فصل تماشاي من اينست
Tuesday, January 29, 2008

هیچ وردی مقدس نیست
هیچ مرگی مقدس نیست
هیچ جنازهای بر آب نمیگذرد
هیچ بندری بدون زن نیست
هیچ جنازهای بر آب نمیگذرد
هیچ مرگی مقدس نیست
هیچ وردی مقدس نیست
هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
بلدم چگونه عاشق باشم.

در اتاق خواب
میخواند زنی پرشور:
کو چهها سبز و اتاقم سبز
شعلهی گرم چراغم سبز
باغم سبز
...
پردههای سبز توری میتپد آرام
از شکاف پرده میروید
بازوان صبح مرمرنام

تو که پیراهن بلند مرا
خوب خانگی کردی بگو ببینم
آبرو
همین خیابان ِ روبهروست؟
چاقو
همین عرق خور ِ زیر ِ گلوست؟
لات یعنی صدات
وقتی از زورخانه میآید؟

اکنون تو هستی غزل هست
آيينهام در بغل هست
اين کلبهی از تو خالی
ديگر تماشا ندارد

چه بيتابانه ميخواهمات
ای دوریات
آزمون ِ تلخ ِ زندهبهگوری!
چه بيتابانه تو را طلب ميکنم!
...
بينجوای انگشتانات
فقط. ــ
و جهان از هر سلامي خاليست.
Monday, January 28, 2008
اینجا مرکز جهان است
صدای ما را
از شعر میشنوید

من و تنهایی
این روزها
در یک بشقاب غذا میخوریم
البته من میز را میچینم
بعد او ظرفها را میشوید
اگر می خواهید
امشب با ما شام بخورید
حرفی نیست
یک بشقاب اضافه میگذارم
شستن ظرفتان را نمیدانم...

تنگ کوچکی
که با ماهی قرمزش
از رف به زیر میافتد
قلب مرا شاید
اما دل هیچ دریایی را نمیآشوبد
خانم!
شما را کجا دیدهام؟
چقدر شبیه نقطهای هستید
که گیر کرده
آخر این جمله
یا سه نقطهی یک شعر ناتمام
دشوار نيست چندان
چيدن گلي
و زمزمهاي با آن
و جستوجوي صورت فلكي را
در گوشه و كنار شب
تنها همين كه بداني
در گوشهاي از كائنات
روزگاري جوان بودهاي
بوي هزار زلف جوان
در تو جوانه ميبندد
دشوار نيست
اندوه
اگرچه هميشه هست
Sunday, January 27, 2008

دلم
شاخهی شاتوتی
که باد
خونش را
به در و دیوار پاشیده است.
Saturday, January 26, 2008

من ترك عشق و
شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و
دیگر نمیکنم
باغ بهشت و
سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست
برابر نمیکنم

مگر این که
از جمعه آمده باشد
این شعر
که هر چه میکنم
یک روز کم میآوری و
کلمات
روی تعطیل کرکره میکشند
کجای راه من
آخر غریب مانده تویی

تنهاییها عمیقاند
عمیق
مثل صورت مردگان.

وقتي كه مدّ بالا ميآيد
و هر كسي
به حسابهاش ميرسد
من با خودم
به گوديهاي سايهام
غبار وجود ترا ميبرم
باد خواهدشان برد
همه چيز
ناپديد خواهد شد
باد ما را خواهد برد

من هیچ کسام
توکیستی؟
تو نیز هیچ کسی؟
پس ما یک جفت هستیم
حرفی مزن
میدانی که طردمان میکنند
Friday, January 25, 2008

گوزنی زخمیام
که در دریا جان میدهد
و گل سرخی
شکفته در رؤیاها
که بازیچهی دست بادهاست
من آوازی سربریدهام
که سر زبانها افتادهاست.

آیا دوباره
نام عزیزت را
در اوج لحظههای شگفت یگانگی
نجواکنان
به گوش تو خواهم گفت؟
ای کاش در سیاهی آن شب
که با تو رفت
از بوی گیسوان تو
میمردم
کاش آن شب
از کرانهی آغوشت
یکسر به بیکرانی
پرتاب میشدم

در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه
انگشتات را
به سمت ماه بگیر
من
آنجا
خواهم مرد...

من
پیش از این حرفها
مُرده بودم
پیش از آن که
مهتاب درآمده باشد
و تو
از پشت شاخههای
رسیدهیخرما
گفته باشی
«امشب
از همیشه زیباتر شدهای».

تو اما
ديگر به خواب من نيا
نيا كه ببينمت
تو او نيستي
كاش لبخندت را
در نامهاي برايم پست كني
كاش...
ديگر به جنگ من نيا
من به ديگري باختهام
هر آنچه تو ميخواستي!

يكبهيك با مژههايت
دل من مشغول است
ميلههاي قفسم را نشمارم چه كنم؟
Wednesday, January 23, 2008

اي شب از رؤياي تو رنگين شده
سينهاز عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من
گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
...
چون تبعشقم چنينافروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي
Tuesday, January 22, 2008

عطر كرفس كوهي را
دوست خواهي داشت
آسهاي بادي
آبهاي كهربايي
سبزي تيره برگهاي انجير
و
سيگارهاي معطر را
آرزوهايي خواهي داشت
كه مرزي نميشناسد
سهم عظيمي از مائدههاي جهان
را طلب خواهي كرد
سفر را دوست ميداري
صحراهاي عريان
آلبالوي كال
و خطر كردن را ...

از خندههاي بيسبب دخترانهاش
خون ميچكد
به روي غروري بهانهگير
يك سوءظن
به هيأت كفتار ميدود
در طول و عرض حادثه
با پاي ناگزير

من دردم بیساحل.
تو رنجت بیحاصل.
ساحر شو٬ جادو کن
درمان کن، دارو کن
بیمارم
بیمارم
بیمارم
مادر جان!

در انتهای شب
لباس پوشیدیم
هر یک با شتاب
تا خداحافظی کنیم
ساقهای خوابآلودمان
به هم سایید
و سپیده در بستر
غافلگیرمان کرد.
Monday, January 21, 2008

دستم دور بازوی تو حلقه
این رقص اما
به انتهای خود نمیرسد
من، کمرنگ
تو، نامرئی
رابطه، مجهول و
نفسهات روی نفسهایم
بُر که میخورد
دردی قلقلکم میدهد.

شاید سفید
سیاه شاید
کلمات از مخام کنده
لای دندانهایم خُرد
توی گلویام لِه
سر ِ تهِ انگشتان مناند

در این دنیا یک نفر هست
که میتوانستم
تمامی این اشعار را
برایش بفرستم
اما چه؟
بگذار لبها
لبخندی تلخ بگشایند
و قلب من
یک بار دیگر بلرزد

چشماش
به دردناکی شبها بود
شبهای دمگرفته طوفانی
زیبایی غریب ِغمینی داشت
چون ترمههای کهنه ایرانی
تابوت ِسینهاش تهی از دل بود
یخ بسته بود جوی نگاه ِاو
گویی که سایههای فراموشان
ماسیده بود بر تن ِراه ِاو
Sunday, January 20, 2008

و اگر تو نميبودي
بگو به من كه
من براي كه ميبودم؟
براي رهگذراني
كه به حسب اتفاق
در بغل ميگرفتم
و هرگز
دوستشان نميداشتم؟

مرگِ برگ
آزادی است
Saturday, January 19, 2008

كسي برايم مريم آورده
كسي انار
كسي ريواس
ولي من به كسي فكر ميكنم
كه هيچ وقت
جز دستهايش
چيزي برايم نميآورد

دستي آينهها را
به سوي عشق ميچرخاند
دستي از درختهاي نئون
يا تير چراغ برق حتي
انار ميچيند.

دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود
که نمیدانم چه ...!

هیچ یادی از یاد نخواهد رفت
هم در ذهن زمین ثبت است
هم در یاد زمان
سرمای اولین برف
اولین زمستان
با غم از مرگ حرف نباید زد
که حرف آخر را مرگ نخواهد زد

چشمه را گفتم:
ازو داري نشان؟
گفت: او سرمايه نوش منست
نيمهشبها با تني مهتابرنگ
تا سحرگاهان
در آغوش منست
Friday, January 18, 2008

آلن دلون: عجيب است
نميدانم امشب
چه اتفاقي افتاده
مثل اولين روزي كه ديدمت
به نظرم ميآيي
دليدا: باز هم كلمات
همهاش كلمات
هميشه همان كلمات
كلماتي كه
بيهوده به باد ميدهي...
Thursday, January 17, 2008

زيبايى
در كلماتى نيست
كه ادا مىشوند.
زيبايى در سخنى است
كه از گفتن
سر باز مىزند.
عريان نه
پوشيده در حرير
پستانهاى زن
وسوسهانگيزتر است.

سالها از تو میگذرد
سایهات را با خود بردهای
سالها از میگذرد
رفتهای
برای دیگری پردهات کنار

گفتم كه اي نازك بدن
يك بوسه ميخواهم بده
گفتا برو از پيش من
گر بوسه خواهي زر بده
گفتم كه من لالاي تو
قربان سر تا پاي تو
گفتا كه جنت جاي تو
گر بوسه خواهي زر بده
Tuesday, January 15, 2008

به روی عشق
به سمت سبزتر عشق
آهسته میپرم...

بیتو
هر لحظه مرا
بیم فرو ریختن است
مثل شهری که
به روی گسل زلزلههاست

تلنگر بر من عاشق
عجب پندار آسانی
عجب افسانه پوچی
عجب خواب پریشانی

۲تا پری نفس رفته
۲تا قناری آویزان
۲ساعت است خدا مرده
و زندگی جریان دارد!

من تو رو دوست دارم
ولي حرف نزن
وقتي حرف ميزني
هزار نفر
تو گوشم كف ميزنن
Monday, January 14, 2008

عشق از آسمان فرود ميآيد
از زمين صداي سرود ميآيد
ميل بوسه در اين همه سرما
اي عجب كه چه زود ميآيد

پیراهنت اما
آخرین دستآورد بشریست
با دکمهای بیهوشم میکند
و با دکمهای دیگر
به سیارهای ناشناس
پرتاب میشوم

ليلا ليلا
كجايي؟
تا دستم را بگيري
چون كوهي آتشافشان
داغم
اما خموشم