
به پیشبازت اگر بیایم،
برایت لکهای جوهر
روی پیراهن سیاه خواهم آورد،
و قند در کیسهی سوراخ
و بوسه
روی سیب سرخ.

نه عاطفه
نه لباسهای رنگی
تنها کابوسهای فراوانی دارم
که بیرنگند

آزادم نکن
از این کافه
که بوی قهوهی تو را میدهد

دوستت دارم
ميپيچد دور انگشتم
از شيشه شره ميكند
ناگهان همه چيز سبز ميشود

زمان گذشت
و تو از عقربه افتادهاي پايين
سكوت شد
نه تو مردهاي همين

ماه بيهوده نمیتابد
میداند
مردی در تاريکی
دنبال حرفهای نگفته میگردد

در این زمستان
من به اندازه یلدا قد میکشم
تو زیر ناودان شعرم بایست
میخواهم تا لبخند کودکیم خشک نشده
جای تمام ابرهای عقیم
گریه کنم...

پری کجایی؟
دهان ملایک لبریز یاوه
پستوی مغازهها پر از نفسنفس و دستمال کاغذی
و خدا
دمادم در مجلس ختم آدم

لعنت بر شما
شما که بغلتان را
جز از برای روسپیان نگشودید

دلم برایت تنگ میشود
حتا وقتی روبرویم نشستهای
و نگاه تو دور میشود
از مماس نگاهم
تا فنجان چای
قول بده
قول بده
تنها دستهای من
زیرسیگاریات باشد

تمام دلم دوست داردت
تمام تنم خواستارِ توست
بیا و به چشم قدم گذار
که این همه در انتظار توست

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!