
نوشته است: بهار است،
شاخه ها سبزند
ولی به گفتهّ تقویم
اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت
کاری نیست

من از بلوط مهاجری شنیدم
که می گفت
پوسیدگی را زمان به او داده
و من
وقتی فراموشش کردم.

کار ما بود در کف دو خدا
کان یکی اکبر
این یکی اصغر بود
آن خدا بر فلک که یزدان است
این خدا بر زمین که شوهر بود

بزن باران
بهاران فصل خون است
بزن باران
که صحرا لاله گون است
بزن باران
که در چشمان ياران
جهان تاريک و دريا واژگون است
بزن باران
که دين را دام کردند
شکار خلق و صيدِ خام کردند
بزن باران
خدا بازيچه اي شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

حالا سال ها از من و تو
گذشته است
ما یاد گرفته ایم
که خواب هایمان را
از هم بدزدیم
ما یاد گرفته ایم
که در خاطرات هم زندگی کنیم
تو می گویی...
من می گویم...
زمان می گذرد

لابد چيزي براي تعارف نداريم
جز
زني كه زيبايي اش را
مديون شعرهاي من است
و كلاغي دور ميدان فردوسي

دختري ميخواهم
با ذهني مثل الماس
دختري ميخواهم
كه زود بيدار شود
دختري ميخواهم
كه دير بخوابد
دختري ميخواهم
با دامن كوتاه
و كت بلــــــــــــــــــند

بهارانه آمديم پدرام و بشکوه
برگذشته و واشسته قامت
از تباهی ايام سياه
به يک سو افکنديم
خورجين يادهای دلگزا را.
جهان لايق دل ما نبود
دنيايی که از رويا فراهم کرديم
برچمن گسترديم.

در روزهاي آخر اسفند
كوچ بنفشههاي مهاجر
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشهها را
از سايههاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاك و ريشه
-ميهن سيّارشان-
در جعبههاي كوچك چوبي
در گوشهي خيابان، ميآورند:
جوي هزار زمزمه در من
ميجوشد:
اي كاش...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشهها
(در جعبههاي خاك)
يك روز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد
هر كجا كه خواست.
در روشناي باران
در آفتاب پاك.

چقدر ساکت است،
انگار دختران جوان
طعم آواز دادن رؤیاهاشان را
گم کردهاند

تو بیشکوفه و باران
کویر خواهی شد
در انجماد شبی
زمهریر خواهی شد
بیا به فرصت سبز جوانهها برگرد
بهار میرود از دست
و پیر خواهی شد.

تمام شد!
سر بریدهی خورشید
زیر پا افتاد!
سالی که گذشت
دود و آتش
دامان تمام عشق را سوخت!
...
تا سال دگر چه زاید این مار.