----->
وب‌گردي گوراب
Home | E_Mail

khalaji.mostafa@gmail.com

آرشيو
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
October 2010
November 2010
December 2010

Thursday, May 29, 2008
*** شارل بودلر

ذوالفقاری تیز را دعا کردم
که آزادی‌ام را پس بستاند،
و به سم خیانتکار گفتم
تا سستی‌ام را دستی برساند.
افسوس!
سم و شمشیر دو دم
با تحقیر به من نگاهی کردند
و گفتند :
تو لایق این نیستی که ما ترا
از بند بردگی نفرینی‌ات برهانیم

Tuesday, May 27, 2008
*** شارل بودلر

از هرچه وصیت و
از هر چه مزار بیزارم
به جای اینکه قطره اشکی
از مردم گدایی کنم
دلم می‌خواهد
کلاغ‌ها را دعوت کنم
که تا زنده زنده
تمام پیکر ناپاکم را خونمال کنند

Friday, May 23, 2008
*** رضا هدایت

دست و دستار را
گروگان گرفته‌اند
به بهای بودن برگی در باد
که هنوز زیستن دارد سبزینگی‌ش
ما به باد ندادیم
در دریاش افکندیم

Thursday, May 22, 2008
*** شهرام رفیع‌زاده

ژنرال‌ها عليه ژنرال‌ها
کودتا می‌کنند
سرتیپ‌ها و سرلشکرها
عليه خودشان
شما
عليه يک سرباز کودتا کرده‌ايد
که هيچ ستاره‌يی
روی شانه‌اش یا
توی آسمان
نداشته و ندارد
او مسلح نبود. نيست
و جز
يک دست لباس
و يک جفت کفش
تنها
يک دل داشت
که شما ازش گرفته
و سرش کلاه گذاشته‌ايد.

*** جمشید برزگر

اگر شبيه تو بود اين دست
شبيه دست تو بود
همين قلم
و چند حرف ساده کافي بود

Sunday, May 18, 2008
*** بادلیو کاماریجو

آن‌قدر اندامت را خوانده‌ام
که در خاطره‌ام نیک می‌شناسم
آنچه برای خود
به زیر پوستت داری
و تا ابد نامنتشر خواهد ماند.

*** خورخه اسکینکا

آن زن که با چراغی افروخته
به سوی ساحل گام می‌زند
فانوس دریایی را
نادیده می‌گیرد.
بی‌اعتنایی‌اش
گلی‌ زمستانی‌ست
خودخواسته
با نور کم‌فروغ چراغش
تا دریا می‌رود.
آوای بندر
پریشانش نخواهد کرد
سوسویی همسان
و نه حتا گرمای دستانی که
به آنی نگهش می‌دارند
در سایه‌سار کوچه.
زنی ‌که
به‌ سوی ‌‌ساحل ‌گام ‌می‌زند
راهش را بازکنان
با شعله‌ی بی‌دوام چراغش
می‌داند که باید زنده بمانیم.

*** خوسه لوییس ریباس

مرغانی هستند آن‌چنان خرد
که به یقین
کالبدی برای پرواز ندارند.

*** آنتونیو کاستانیه‌دا
از چه روست
این همه دلتنگی برای گذشته
حال که می‌دانیم
آینده نیز
توالی ‌بی‌پایان ‌حسرت‌
خواهد بود؟

*** النا خوردانا
اگر سه ساله بودم
از تو می‌خواستم
برایم لالایی بخوانی
با هم بادبادکی هوا می‌کردیم
موهایت را می‌کشیدم
و شکمت را غلغلک می‌دادم.
اگر کنترل‌چی بودم
بلیت‌هایت را کنترل نمی‌کردم
می‌گذاشتم
با تمام قطارهامجانی‌سفرکنی.
اگر خواهر کوچک‌ترت بودم
دوچرخه‌ام‌را به‌تو قرض‌می‌دادم
کتاب‌هام، رؤیاهایم را.
اگر خاله‌ات بودم
آستین‌ پیراهنت را وصله‌می‌کردم
برایت سوپ داغ می‌پختم،
رویت شالی می‌انداختم.
اگر به خدا ایمان داشتم،
از او می‌خواستم
که این‌قدر غمگین نباشی.
اگر شهامت داشتم
این شعر را برای تو می‌فرستادم.

*** ادواردو لیسالده

موسیقی خطرناک است:
شیرها را به چریدن وا می‌دارد،
اما موش‌ها را به هیجان.

*** دسی‌ده‌ریو ماسیاس سیلبا
می‌افروزم
چهار شمع
در چهار کنج بسترم،
اگر تو با من نباشی.
چه فکر بکری!
درنگ می‌کنم.
با چه بیفروزم،
با چه،
این چهار شمع را؟

Saturday, May 17, 2008
*** خوان بانیلوس

آمدن از همیشه
هنگامی که
عطر آن اقاقی‌ها برمی‌خیزد.
نیمروز آرام
بر شانه‌هایش
ببری سوزان را حمل می‌کند.
عشق،
ما را به باریدن واداشت
چونان دو قطره آب
بر یک برگ.

*** سيدمهدي شجاعي

صبح می‌بندم
از آغوش تو رخت
و دلم می‌لرزد
مثل برگی که
می‌افتد ز درخت

*** حكيم عمر خيام

ای کاش که جای آرمیدن بودی
يا اين ره دور را رسيدن بودی
کاش از پی صدهزار سال
از دل خاک
چون سبزه اميد بردمیدن بودی

Tuesday, May 13, 2008
*** فردوسي

بدان تنگي اندر بجستم ز جاي
يكي مهربان بودم اندر سراي

خروشيدم و خواستم زو چراغ
در آمد بت مهربانم به باغ

مرا گفت شمعت چه بايد همي
شب تيره خوابت نيايد همي

بدو گفتم اي بت نيم مرد خواب
بياور يكي شمع چون آفتاب

بنه پيشم و بزم را ساز كن
به چنگ آر چنگ و مي آغاز كن

برفت آن بت مهربانم ز باغ
بياورد رخشنده شمع و چراغ

گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت
تو گفتي كه هاروت نيرنگ ساخت

دلم بر همه كار پيروز كرد
شب تيره همچون گه روز كرد

*** سهراب سپهري

عشق
صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که
غرق ابهام‌ند

*** مارگوت بیکل

مي‌خواهم آب شوم
در گستره‌ي افق،
آنجا كه
دريا به آخر مي‌رسد
و آسمان
آغاز مي‌شود.

Sunday, May 11, 2008
*** محمدرضا عبدالملكيان

حالا كه رفته‌اي
اين روزها دلتنگم
دلتنگم كه رفته‌اند
آن روزها

Saturday, May 10, 2008
*** مینو نصرت

چنان بر شانه‌هایم می‌وزی
که هزار ساز
از هزار نقطه‌ی ناشناس
به ارتعاش در می‌آید
قفل‌ها گشوده می‌شود
آسمان لبریز از پروانه
و در آخرین قفل
هزار کودک گریان
گویی
هزار دانه‌ی انار
از حفره‌های بسته
با انفجار سرخ می‌رهند
و مرا
غرق در بوسه‌های شور و شیرین
از حال می‌برند

Friday, May 9, 2008
*** محمد امین حصیری

هی!
خانوم بداخلاق لعنتی
که دستگاه ‌مشترک مورد نظر
خاموش
تو انگار نمی‌فهمی؟
تو (بی نقش هیچ دستوری)
با من مشترک است!
هی!
خانوم قشنگ مورد نظر
امشب که
هی به تو زنگ می­زنم و
در خودم زنگ می­خورم
از دستگاه تو هم خاموش­ترم
که دست­گاه‌ام...
این لعنتی‌ها را عزیز
روشن کن
خانوم بداخلاق لعنتی را
مشترکت را
شب را
دستگاه­ات را
دست­گاه­ام را

*** فاطمه حق‌وردیان

چشمانم،
هميشه ابری ِ شمال ِ مادرم
لب‌هايم،
به سرخی ِ آذربايجان ِ پدر
و شانه‌های برهنه‌ام،
که سپيدی ِ استوارش
تيرگی ِ کوه‌ها را
به‌ سُخره ‌می‌گيرد
و زير ِ مهتابی ِ پوستم،
سپيدرود ِ پرخروشی است
که‌در انشعابات ِهندسی ِمنظم
پل‌های تاريخی ِ تو را
عبور می‌کند...

*** حسنا صدقی

کاش هوای خزان
غبار را بشوید از لب‌هایم
دلم هوس انار سرخ دارد
کنار خنده‌های تو

*** مهتاب کرانشه

مادر زمین‌ام
اما خشک
بی ‌هجای کلمه‌ای
حرف‌ها
در پستوی ذهن
پا پس کشیده‌اند
آدم‌ها
در اوج بودن‌شان هم

*** سروناز سیدی

مي‌بوسمت
بدون سانسور
ومي‌گذارمت تيتر درشت‌روزنامه
آن‌جا كه حروفش را
بي‌پروا چيده‌اند

*** منیرو روانی‌پور

زبانک لرزان شمع
ليسه مي‌زند بر هوا
ديرزماني است
که شمع‌ها
گرسنه نورند

Thursday, May 8, 2008
*** رضا آشفته

دريا نه دلتنگ است
و نه غريب اين پنجره
دلت را روشن كن
به گاه دلتنگي‌ها
گام به گام
از عشق

Tuesday, May 6, 2008
*** امیرحسین افراسیابی

ما را به حال خود بگذار
من این دختر را
که قرن پیش گویا
به قندهار سفر کرده است
و گیسوانش را
هر هفته رنگ می‌کند
نمی‌شناسم

*** علیرضا سیف‌الدینی

سری که من‌اش ما نشد
وارونه از آفتابی که نبود
به سایه پرید
شکست

*** ابوالفضل حسنی

شما بچرخ همسر عزیزم
لباسشوی نازنینم بچرخ!
شما بپز همسرعزیزم
بخاری داغم بپز!
شما هم بخند همسر عزیزم
آینه‌ی خوشگلم بخند!

Saturday, May 3, 2008
*** علي‌محمد حق‌شناس

باور نمى‌كنند اين‌ها
اما
وقتى خودش بيايد مى‌بينند
كه مرگ
شعر است
شعرى‌ست فى‌البديهه
و مى‌آيد
همين‌طورى مى‌آيد
وقتى كه هيچ وقتش نيست

*** احمد زاهدي

آن‌قدر مي‌خندي
كه بيدار مي‌شوم
و مي‌بينم
اناري تركيده
از قرمزيِ شاد لب‌هايِ تو.

Friday, May 2, 2008
*** مهدي افق

شبانه مي‌شكند
عكس حوض در مهتاب
دو چشم من بي‌خواب
خوش به حال ماهي‌ها
ماه را مهمانند

*** مريم موسوي

به آفتاب تهمت زدم
و دماغم پلی شد
بین پنجره
و خانه‌ي مردی که
در پشت بام
سیب می‌چید

*** زري عابديني

ببخشيد آقا!
رياضیاتم خوب نيست.
اصلاً هي يادم مي‌رود
منهاي كيستم
كه اين‌گونه بي‌قرارم.

*** الهام باباخاني

بوسه می‌زنم
بر شاخه‌هایت
که مرده‌اند
از سالی که نبودم
هنگام عبور تبر
بر قامت امیدوارت
بوسه می‌زنم
شاید بدانی که سبزی
در اندامم

*** نصرت رحماني

هنگام عاشقي
انسان چرا با كتاب
هم‌آغوش مي‌شود
آيا كتاب
مُسكّن‌اين‌بيماري‌خطرناك‌است
يا اينكه ناقل آن
كتاب
اين اعتياد زمين گير؟