Thursday, May 29, 2008

ذوالفقاری تیز را دعا کردم
که آزادیام را پس بستاند،
و به سم خیانتکار گفتم
تا سستیام را دستی برساند.
افسوس!
سم و شمشیر دو دم
با تحقیر به من نگاهی کردند
و گفتند :
تو لایق این نیستی که ما ترا
از بند بردگی نفرینیات برهانیم
Tuesday, May 27, 2008

از هرچه وصیت و
از هر چه مزار بیزارم
به جای اینکه قطره اشکی
از مردم گدایی کنم
دلم میخواهد
کلاغها را دعوت کنم
که تا زنده زنده
تمام پیکر ناپاکم را خونمال کنند
Friday, May 23, 2008

دست و دستار را
گروگان گرفتهاند
به بهای بودن برگی در باد
که هنوز زیستن دارد سبزینگیش
ما به باد ندادیم
در دریاش افکندیم
Thursday, May 22, 2008

ژنرالها عليه ژنرالها
کودتا میکنند
سرتیپها و سرلشکرها
عليه خودشان
شما
عليه يک سرباز کودتا کردهايد
که هيچ ستارهيی
روی شانهاش یا
توی آسمان
نداشته و ندارد
او مسلح نبود. نيست
و جز
يک دست لباس
و يک جفت کفش
تنها
يک دل داشت
که شما ازش گرفته
و سرش کلاه گذاشتهايد.

اگر شبيه تو بود اين دست
شبيه دست تو بود
همين قلم
و چند حرف ساده کافي بود
Sunday, May 18, 2008

آنقدر اندامت را خواندهام
که در خاطرهام نیک میشناسم
آنچه برای خود
به زیر پوستت داری
و تا ابد نامنتشر خواهد ماند.

آن زن که با چراغی افروخته
به سوی ساحل گام میزند
فانوس دریایی را
نادیده میگیرد.
بیاعتناییاش
گلی زمستانیست
خودخواسته
با نور کمفروغ چراغش
تا دریا میرود.
آوای بندر
پریشانش نخواهد کرد
سوسویی همسان
و نه حتا گرمای دستانی که
به آنی نگهش میدارند
در سایهسار کوچه.
زنی که
به سوی ساحل گام میزند
راهش را بازکنان
با شعلهی بیدوام چراغش
میداند که باید زنده بمانیم.

مرغانی هستند آنچنان خرد
که به یقین
کالبدی برای پرواز ندارند.
از چه روست
این همه دلتنگی برای گذشته
حال که میدانیم
آینده نیز
توالی بیپایان حسرت
خواهد بود؟
اگر سه ساله بودم
از تو میخواستم
برایم لالایی بخوانی
با هم بادبادکی هوا میکردیم
موهایت را میکشیدم
و شکمت را غلغلک میدادم.
اگر کنترلچی بودم
بلیتهایت را کنترل نمیکردم
میگذاشتم
با تمام قطارهامجانیسفرکنی.
اگر خواهر کوچکترت بودم
دوچرخهامرا بهتو قرضمیدادم
کتابهام، رؤیاهایم را.
اگر خالهات بودم
آستین پیراهنت را وصلهمیکردم
برایت سوپ داغ میپختم،
رویت شالی میانداختم.
اگر به خدا ایمان داشتم،
از او میخواستم
که اینقدر غمگین نباشی.
اگر شهامت داشتم
این شعر را برای تو میفرستادم.

موسیقی خطرناک است:
شیرها را به چریدن وا میدارد،
اما موشها را به هیجان.
میافروزم
چهار شمع
در چهار کنج بسترم،
اگر تو با من نباشی.
چه فکر بکری!
درنگ میکنم.
با چه بیفروزم،
با چه،
این چهار شمع را؟
Saturday, May 17, 2008

آمدن از همیشه
هنگامی که
عطر آن اقاقیها برمیخیزد.
نیمروز آرام
بر شانههایش
ببری سوزان را حمل میکند.
عشق،
ما را به باریدن واداشت
چونان دو قطره آب
بر یک برگ.

صبح میبندم
از آغوش تو رخت
و دلم میلرزد
مثل برگی که
میافتد ز درخت

ای کاش که جای آرمیدن بودی
يا اين ره دور را رسيدن بودی
کاش از پی صدهزار سال
از دل خاک
چون سبزه اميد بردمیدن بودی
Tuesday, May 13, 2008

بدان تنگي اندر بجستم ز جاي
يكي مهربان بودم اندر سراي
خروشيدم و خواستم زو چراغ
در آمد بت مهربانم به باغ
مرا گفت شمعت چه بايد همي
شب تيره خوابت نيايد همي
بدو گفتم اي بت نيم مرد خواب
بياور يكي شمع چون آفتاب
بنه پيشم و بزم را ساز كن
به چنگ آر چنگ و مي آغاز كن
برفت آن بت مهربانم ز باغ
بياورد رخشنده شمع و چراغ
گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت
تو گفتي كه هاروت نيرنگ ساخت
دلم بر همه كار پيروز كرد
شب تيره همچون گه روز كرد

عشق
صدای فاصلههاست
صدای فاصلههایی که
غرق ابهامند

ميخواهم آب شوم
در گسترهي افق،
آنجا كه
دريا به آخر ميرسد
و آسمان
آغاز ميشود.
Sunday, May 11, 2008

حالا كه رفتهاي
اين روزها دلتنگم
دلتنگم كه رفتهاند
آن روزها
Saturday, May 10, 2008

چنان بر شانههایم میوزی
که هزار ساز
از هزار نقطهی ناشناس
به ارتعاش در میآید
قفلها گشوده میشود
آسمان لبریز از پروانه
و در آخرین قفل
هزار کودک گریان
گویی
هزار دانهی انار
از حفرههای بسته
با انفجار سرخ میرهند
و مرا
غرق در بوسههای شور و شیرین
از حال میبرند
Friday, May 9, 2008

هی!
خانوم بداخلاق لعنتی
که دستگاه مشترک مورد نظر
خاموش
تو انگار نمیفهمی؟
تو (بی نقش هیچ دستوری)
با من مشترک است!
هی!
خانوم قشنگ مورد نظر
امشب که
هی به تو زنگ میزنم و
در خودم زنگ میخورم
از دستگاه تو هم خاموشترم
که دستگاهام...
این لعنتیها را عزیز
روشن کن
خانوم بداخلاق لعنتی را
مشترکت را
شب را
دستگاهات را
دستگاهام را

چشمانم،
هميشه ابری ِ شمال ِ مادرم
لبهايم،
به سرخی ِ آذربايجان ِ پدر
و شانههای برهنهام،
که سپيدی ِ استوارش
تيرگی ِ کوهها را
به سُخره میگيرد
و زير ِ مهتابی ِ پوستم،
سپيدرود ِ پرخروشی است
کهدر انشعابات ِهندسی ِمنظم
پلهای تاريخی ِ تو را
عبور میکند...

کاش هوای خزان
غبار را بشوید از لبهایم
دلم هوس انار سرخ دارد
کنار خندههای تو

مادر زمینام
اما خشک
بی هجای کلمهای
حرفها
در پستوی ذهن
پا پس کشیدهاند
آدمها
در اوج بودنشان هم

ميبوسمت
بدون سانسور
وميگذارمت تيتر درشتروزنامه
آنجا كه حروفش را
بيپروا چيدهاند

زبانک لرزان شمع
ليسه ميزند بر هوا
ديرزماني است
که شمعها
گرسنه نورند
Thursday, May 8, 2008

دريا نه دلتنگ است
و نه غريب اين پنجره
دلت را روشن كن
به گاه دلتنگيها
گام به گام
از عشق
Tuesday, May 6, 2008

ما را به حال خود بگذار
من این دختر را
که قرن پیش گویا
به قندهار سفر کرده است
و گیسوانش را
هر هفته رنگ میکند
نمیشناسم

سری که مناش ما نشد
وارونه از آفتابی که نبود
به سایه پرید
شکست

شما بچرخ همسر عزیزم
لباسشوی نازنینم بچرخ!
شما بپز همسرعزیزم
بخاری داغم بپز!
شما هم بخند همسر عزیزم
آینهی خوشگلم بخند!
Saturday, May 3, 2008

باور نمىكنند اينها
اما
وقتى خودش بيايد مىبينند
كه مرگ
شعر است
شعرىست فىالبديهه
و مىآيد
همينطورى مىآيد
وقتى كه هيچ وقتش نيست

آنقدر ميخندي
كه بيدار ميشوم
و ميبينم
اناري تركيده
از قرمزيِ شاد لبهايِ تو.
Friday, May 2, 2008

شبانه ميشكند
عكس حوض در مهتاب
دو چشم من بيخواب
خوش به حال ماهيها
ماه را مهمانند

به آفتاب تهمت زدم
و دماغم پلی شد
بین پنجره
و خانهي مردی که
در پشت بام
سیب میچید

ببخشيد آقا!
رياضیاتم خوب نيست.
اصلاً هي يادم ميرود
منهاي كيستم
كه اينگونه بيقرارم.

بوسه میزنم
بر شاخههایت
که مردهاند
از سالی که نبودم
هنگام عبور تبر
بر قامت امیدوارت
بوسه میزنم
شاید بدانی که سبزی
در اندامم

هنگام عاشقي
انسان چرا با كتاب
همآغوش ميشود
آيا كتاب
مُسكّناينبيماريخطرناكاست
يا اينكه ناقل آن
كتاب
اين اعتياد زمين گير؟