
لیز و لغزان از عرق
لرزان به هفت اندام
میکشم خود را به پای پنجره:
پس کو؟
کجای گرگ؟
ناگهان از پشت ابر تیره
ماه سرد میتابد
روی شهر خفته
همچون خنده دنداننمای گرگ
«هان چه بود این؟»
در سیاهی میگریزد سایهای
آنگاه
در گلوی کوچه میپیچد
صدای زوزههای گرگ
«این صدای چیست؟»
میپرسد زنم از من .
چه باید گفت
وقتی انجا مانده
روی برف
خونین ردپای گرگ