
این چشمهای غم زدهات را
ببند پری
حالا ببین
چقدر تو از ماه سرتری
تو
شاهزاده خانم این دشت بودهای
گل زیرِ پات میشکفد
تا که بگذری
من آمدم دوباره برقصانمت
ولی
سهم من از تو
نیست به جز گونهی تری
دنیا چرا برای تو
اصلا قشنگ نیست؟
آخر بگو که
از چه غمی رنج میبری؟
با بوسههای من
به خدا زنده میشوی
غمگین نباش
نیلبکت را بزن پری

مادر!
تا ظهر چقدر باقي است؟
مشق حسابم
از ديشب باقي مانده!
چه كنم
اهل حساب نيستم
اهل حساب نخواهم شد
صبح به خير مادر
صبحانه را برايم
پنجرهاي رو به فراموشي بياور

سراغ بگیر
دستهای حنا بستهام را
از آفتاب
که روی پیرایههای انگشتانم
میرقصد
و پاهایم را
از باد
که هر روز
خلخالهایم را صدا میکند
سراغ بگیر مرا
از خودت
که دوستم داشتهای