
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکهتکه میکند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است
×××
چقدر کلمات تنهایند
چقدر تاریکی آمده است
چقدر کلمات در تاریکی
جا عوض میکنند
چقدر طبیعت لاغر شده است
...
به چیزهایی در اتاق
که چیزهایی هم نیستند
خیره میشوم
و دل خوش میکنم
به جیرجیر پرندهای
که در لولای در
گرفتار است

محبوب من؛
من در اطراف سرم
دو گوش دارم
كه شنيدار نجواي چپ
و راست من است.
اما گاهي صدايي را ميشنوم
كه هيچ سمتي ندارد
سكوت صدايي است
كه هيچ سمتي ندارد
چونان
آهنگ دمها و بازدمهايم.

بیوضو به نماز ایستادهام
در میان پنجرهای رو به مه
و با صورتی شاداب
و قامتی خموده
بیآنکه صدایم زنند
ترانهای خواندهام
بیآنکه ذکری گویم
به رکوع رفتهام