
شکنجه بیشتر از این؟
که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد
به دیگران برسد
چه میکنی
اگر او را که
خواستی یک عمر
به راحتی
کسی
از راه ناگهان برسد...
رها کنی
برود
از دلت جدا باشد
به آنکه دوستتَرَش داشته
به آن برسد
رها کنی
بروند و
دو تا پرنده شوند
خبر
به دورترین نقطه جهان برسد

بیچاره کرده عطر تو
آغوش تخت را
وابسته کرده پیرهنت
بند رخت را
من را به باد دادی و
بر شانه ریختی
شب
گیسوان سرکش ِ آرامُِ لخت را
تهران
بی تو
بغض مرا حبس کرده است
تهران
بی تو
کشت من ِ تیره بخت را
شیراز ِ من
هوای غزل کردهام برقص
تا جذبهات عوض بکند
پایتخت را

مهم نیست
اگر
تمامخاطراتسالهاینوجوانی
میان دندانههای
چند نوار کاست
چرخ میخورند
و امروز دیگر
بوی یـــــائسگی چنارها
خیابانهای تهـــــران را
پر کرده است.

همهی دنیاها
در سفیدای قوزک پای توست
شراب سیب و
عطر کاجی جوان
در رستگاری بلوغش
قوزکی که تماشایش
جنگها و فقرها و مریضیها را
از یاد آدمیزاد میبرد
سفیدای مچ دست و
نازکای قوزک پای تو
همهی دنیا همین است