یه روز یه ابر بیقرار تو آسمون شورهزار اومد و رعد و برقی زد شبیه ابرای بهار ابری که خورشیدو گرفت از آسمون وصلهدار تشنگی رو روونه کرد تو کرتهای پر غبار چه روزایی که گم شدن تو تشنگی، تو انتظار... دس رو دلم نذار دیگه آی ابر لعنتی نبار باشه تو هم غریبه شو تو هم منو تنها بذار!
چيز زيادي نيست اينكه ميخواهم نورها آرام باشند ديوارها ايستاده در جاي خويش و تو جريان داشته باشي چون هوايي آزاد از زير و روي شهر اما آنچه يافتهايم اندوه معمار و تنهايي آدم است ساكن بناهاي بلند! تهران جاي خوبي براي عاشق شدن نيست!