
تلخم
آری اصل من
از خاک بلخ و خون چنگیزست
عاشقم!
تقدیر من
همچون سرشتم گرم و خونریزست
ای به نام دین
ستم بر دودمان ِآسمان کرده
کفر و دین پرورده
بنگر
از تو ریش و از فلک تیزست

کنار چشمهای بودیم
در خواب
تو با جامی
ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن آب گوارا
تو نیلوفر شدی
من اشک مهتاب

قصد جان میکند
این عید و بهارم
بی تو
این چه عیدی و بهاری است
که دارم بی تو
با تو ترسم به جنونم بکشد کار
ای یار
من که در عشق
چنین شیفتهوارم
بی تو

گونههایت دو راه بیبرگشت
چشمهایت دو برکهی دورند
وسط چشمهایت انگاری
مردمکها دو حبّه انگورند
طرح موهای قهوهای رنگت
کشف یک فرشباف تبریزیست
نقش برجستههای گیسویت
چند سوغاتی از نشابورند
چشمی و دیدنت نمیآید
لب و خندیدنت نمیآید
شاخهام، چیدنت نمیآید...
لحظههایت چقدر مغرورند
دائمالخمرهای بیچاره
به شکرخندههات معتادند
بتپرستان ِ بخت برگشته
به پرستیدن تو مجبورند
قصدماز ماه،رویماهت نیست
شب که خطّ لب سیاهت نیست
شعرهایم بدون تقصیرند
حرفهایم بدون منظورند
به هوا پرت کن قبایت را
باز کن بالِ دکمههایت را
سیبهای سفید ِ لبنانی
در سبدهای میوه محصورند
زیر باران که راه میافتی
شاعران شعر ِ تر میانگیزند
عدهای بی تو سخت منزوی و
عدهای قیصر امینپورند