
گل کرده
شاخههای پر از میوهي دلـــــم
گل را به باد دادن و
پژمُردن از شـــمــا
مـن اختیار خویش
به دســـت تو دادهام
دل را به غم شکستن و
آزردن از شــما
باغ بهشت را
که خدا قســمت تو کــــرد
در آتشاش کشیدن و
افسردن از شـــما
سهوِ تو بود
من که صــمیمانه گفتـــمت
ممنوعه نیست میوه من
خوردن از شما

هيچ چيز
غمانگيزي اين زنبور عسل را ندارد
كه مجبور است
از تو پرهيز كند
روي گنبد مسجد بنشيند
بدون اين كه
عسلهاي تو را چشيده باشد
شعر بگويد

کاش خطی شوی
از بلخ به مشهد برسی
قبل از آن که
به تنم مرگ بیاید برسی
از تماشای خودت
حوصلهات سر برود
موج دیوانه شوی
تا لبهی سد برسی
خواب دیدم تو مرا میگذرانی
از پل
عشق باریکتر از موست
تو باید برسی