
ظرفیتم تکمیل است
این را روی نگاهم نوشتم
به زمین اعلام کردم
من کیستم
و
جلسه تمام شد
حرفهای ناتمام من هم
در خانه تو ته کشید
بارها
از فاصله چراغ قرمزها
به سویت آ مدم
سیگارت را درست
وسط دو ابرویم خاموش کردی
دستهای ترت را
به سینههایم بستی
و زنجیر کردی
تا من بزرگ شدم
برای تو بد هم نشد
مرا به خاطر میآوری که؟
بوی بهشت میدهم نه؟
مگر من و تو در بهشت
روی حدود مترسکها
همپیمان نشدیم؟
پس چرا من کوچک میشوم
و تو مدام بزرگ میشوی
باور نمیکنم هویتت
همین بیضههای طلایی نباشند
که مدام به سویم میآیند
جلسه تمام میشود
و حرفهای من
ناتمام
روی پلکهایت قد میکشند

آسایش زیاد کسالت میآورد
کو عشق
تا به خون جگر زندگی کنیم
پایان ما
اگر چه شبیه درختهاست
باید خلافمیل تبر زندگیکنیم
از هر کرانه
عربدهای میکشد کسی
روزی نشد
که بی سرخر زندگی کنیم