----->
وب‌گردي گوراب
Home | E_Mail

khalaji.mostafa@gmail.com

آرشيو
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
October 2010
November 2010
December 2010

Wednesday, August 26, 2009
*** مسعود كيميايي

شرط من بود
قصه‌ی ما
روی پای خودش بماند.
شرط من بود
سهم ما از جهان
گریستن نباشد.
سهم ما
همین ناچاری است
که غرور ماست.

*** مولانا جلال‌الدين بلخي

حیلت رها کن عاشقا
دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن
هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان
همخانه شو همخانه شو
رو سینه را چون سینه​ها
هفت آب شو از کینه​ها
وآنگه شراب عشق را
پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می​روی
مستانه شو مستانه شو

Sunday, August 23, 2009
*** آزاده دواچي

ظرفیتم تکمیل است
این را روی نگاهم نوشتم
به زمین اعلام کردم
من کیستم
و
جلسه تمام شد
حرف‌های ناتمام من هم
در خانه تو ته کشید
بارها
از فاصله چراغ قرمزها
به سویت آ مدم
سیگارت را درست
وسط دو ابرویم خاموش کردی
دست‌های ترت را
به سینه‌هایم بستی
و زنجیر کردی
تا من بزرگ شدم
برای تو بد هم نشد
مرا به خاطر می‌آوری که؟
بوی بهشت می‌دهم نه؟
مگر من و تو در بهشت
روی حدود مترسک‌ها
هم‌پیمان نشدیم؟
پس چرا من کوچک می‌شوم
و تو مدام بزرگ می‌شوی
باور نمی‌کنم هویتت
همین بیضه‌های طلایی نباشند
که مدام به سویم می‌آیند
جلسه تمام می‌شود
و حرف‌های من
ناتمام
روی پلک‌هایت قد می‌کشند

*** هوشنگ گلشيري

قناری من
چه سال‌هایی‌ست
تو را که دیگر نیست
امیدِ بال گشودن
در آبی ِ آن دور
مرا که بی قفسی حتی
تمام ِ سال
از این کوچه‌باغ می‌گذرم
قناری من
بهانه را که بمانیم
دور از آن آبی
بخوان بخوان که مرا
خود بهانه خواندن‌هاست
که لانه سازی این مرغ
در گذرگه این باد
و زنده‌رود که جاری است
تا دل مرداب.

*** عبدالجبار كاكايي

هر چند سهم ما
آميزه‌اي
ز سرزنش و ريشخند بود
حق با صداي توست
بايد بلند بود.

Friday, August 14, 2009
*** سرکون بولص

با انگشتانی لرزان
باز کن کتاب زمانه را
و بخوان:
اینک زندگی‌ات
آویخته به میخ روزگار است
از مویش
چونان زنی که می‌خواهد
اول و آخر اسرارش را
برایت رو کند.

Monday, August 10, 2009
*** عليرضا قزوه

به پايت ريختم
اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشك‌ها
در كاسه‌ي ماه هلالي را
نگاهت شمع‌آجين مي‌كند
جان غزالان را
غمت عين‌القضاتي مي‌كند
عقل غزالي را
سحر از ياس شد لبريز
دل‌هاي جنوبي‌مان
نسيم نرگست پر كرد
ايوان شمالي را
چمن آيينه‌بندان مي‌شود
صبحي كه بازآيي
بهارا!
فرش راهت مي‌كنم
گل‌هاي قالي را

Wednesday, August 5, 2009
*** محمدعلی جوشایی

آسایش زیاد کسالت می‌آورد
کو عشق
تا به خون جگر زندگی کنیم
پایان ما
اگر چه شبیه درخت‌هاست
باید خلاف‌میل تبر زندگی‌کنیم
از هر کرانه
عربده‌ای می‌کشد کسی
روزی نشد
که بی سرخر زندگی کنیم