
خيابان بيانتها
باران بهاري
و مردگاني
بيچتر و چتر در دست
کودکاني که
از تلاوت تورات باز ميآيند
و هزاران سالگاني که
با روزنامه به خانه ميروند
آن سوي شيشهها
بر شاخهي برهنه
قنارياي منقار ميگشايد
تا فرياد زاغي از گلوي او
پيراهن عصر را بدراند
و اين سو
ميان تنهائيش
کودکي ناشنوا
که لبخند ميزند
خيابان بيانتها
باران بهاري
و شبي که
از راه ميرسد
با سکسکه مردي مست

خستهام
از این دو دست بیتوان
دل گرفتهام از این همه کبود
قاصدک!
دوباره قصه را بخوان
راه من،
مسیر بی غزل نبود.
***
لای داوودیها پنهان میشوم
خندهام را قفل میکنم
و به آفتاب، چشمکی میزنم
تو میبینی
میآیی
و با لبخندی
مرا میچینی

با گیسهای بریده هم
میتوان خوشبخت شد
این را مادر کف دستم نوشت
وقتی رختهای سیاهاش را چنگ میزد
و میخندید
به پیشانی نیمه سوختهام
به سینهام که مرغ ماهیخواری
به آن منقار میکوبد
به سرم که تیر میکشد
برای سربازهایی
که کلاغ پر از چشمهایم پریدند
و در گورهای دستهجمعی
گم شدند
گفتم:
در چشمهایم شمع بکارم
تا زیبایی جهان را بهتر ببینم
خودم را دیدم
که برای مرغهای ماهیخوار روی آب میخندم
مادر را دیدم
به بازویم طلسم بست
به گردنم نعل اسب
به سینهام ورد
و فوت کرد به زیبایی جهان

آمدي
و در گريبانت
نافهي چين
و در لبهاي مهربانت
طعم چاي
كلاه سفيدي
كه بر سر داري
عمامهاي است
كه مرا به تو پيوند ميزند
آنچنانكه ابريشم
دلهاي دو عاشق باستاني را
اي فرزند برومندِ ختن
در نگاه من
پستهي خندان
نميشكني؟

در ایستگاههای جهان
در دیدگان مردم تنها، مسافران
در ظهر آرزومند
در چشمههای بیپاسخ
در ژرفنای مرداب
بسیار خیره ماندم و دیدم
رنگینکمان و خواب
دلتنگی و سراب
آنگاه در نهایت رؤیایم
یک واژه یافتم
دریافتم
معنای چشمهای تو
ایرانی است.
نام حیاتبخش تو را نازم
که پادزهر تلخی و ویرانی است
زیرا که چشمهای تو
ایرانی است.
مشروبی از عسل
و پشت ناخنی نمک دریا
زنبور میگزد
دریا ملاحتیست
که سرشار میکند
در گیرودار لحظه دلتنگی و امید
لبخند توست پاسخ هر چیز
با طنز هوشیارش
تیمار اضطراب و پریشانی است
ژرفای چشمهای تو
ایرانی است.
اصل است عشق و
کار جهان بازی است
زیرا که چشمهای تو
شیرازی است.

در كمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش كردهام
كه بر چهرهام میتابید
زخمهای من دهان گشودهاند
همهی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بيرون ببر
...
بانو مرا دریاب
ما شبچراغ نبودیم
ما در شب باختیم

خودت را هم
كه در من
هَم بزني
باز طعمِ تلخي
ميدهد روزهايَم
ديگر
حرفهايَم
به گفتن نميآيند
و ناگفتنيهايم
به نوشتن
و ناسرودنيهايَم
به سرودن
فقط چشمهايت
منتشر ميشود
در خوابهايم
و تا آخرين نسخهاش
به فروش ميرسد
يادم باشد
تيراژِ تماشايم را بالا ببرم
با دهانِ بسته
آواز ميخوانم
با چشمِ بسته
تماشا ميكنم
ديوانگي هم ميكنم
هر چقدر كه بخواهي

بر ما چه رفته است
که دل مردهایم ما
دل را
به میهمانی غم بردهایم ما
گلهای زرد
دسته به دسته شکفتهاند
بر ما چه رفته است
که پژمردهایم ما
سبزیم
اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهمکلاغهایسیهچردهایم ما
شاید
به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت
خاطرات ترکخوردهایم ما
باور کنید
هیچ دلی را در این جهان
نشکستهایم ما و نیازردهایم ما
گفتی پناه میبری
از بیکسی به چاه
ای بغض ناصبور
مگر مردهایم ما؟