----->
وب‌گردي گوراب
Home | E_Mail

khalaji.mostafa@gmail.com

آرشيو
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
October 2010
November 2010
December 2010

Friday, October 30, 2009
*** قيصر امين‌پور

دست عشق
از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا
به دل دستور داد؟
می‌توان آیا
به دریا حكم كرد
كه دلت را
یادی از ساحل مباد؟
موج را
آیا توان فرمود: ایست!
باد را
فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست
تیغ تیز را
در كف مستی
نمی‌بایست داد

Wednesday, October 28, 2009
*** مسعود احمدي

خيابان بي‌انتها
باران بهاري
و مردگاني
بي‌چتر و چتر در دست
کودکاني که
از تلاوت تورات باز مي‌آيند
و هزاران سالگاني که
با روزنامه به خانه مي‌روند
آن سوي شيشه‌ها
بر شاخه‌ي برهنه
قناري‌اي منقار مي‌گشايد
تا فرياد زاغي از گلوي او
پيراهن عصر را بدراند
و اين سو
ميان تنهائيش
کودکي ناشنوا
که لبخند مي‌زند
خيابان بي‌انتها
باران بهاري
و شبي که
از راه مي‌رسد
با سکسکه مردي مست

Monday, October 26, 2009
*** مهرنوش نجفی راغب

خسته‌ام
از این دو دست بی‌توان
دل گرفته‌ام از این همه کبود
قاصدک!
دوباره قصه را بخوان
راه من،
مسیر بی غزل نبود.
***
لای داوودی‌ها پنهان می‌شوم
خنده‌ام را قفل می‌کنم
و به آفتاب، چشمکی می‌زنم
تو می‌بینی
می‌آیی
و با لبخندی
مرا می‌چینی

Wednesday, October 21, 2009
*** مريم ترنج

با گیس‌های بریده هم
می‌توان خوشبخت شد
این را مادر کف دستم نوشت
وقتی رخت‌های سیاه‌اش را چنگ می‌زد
و می‌خندید
به پیشانی نیمه سوخته‌ام
به سینه‌ام که مرغ ماهیخواری
به آن منقار می‌کوبد
به سرم که تیر می‌کشد
برای سربازهایی
که کلاغ پر از چشم‌هایم پریدند
و در گورهای دسته‌جمعی
گم شدند
گفتم:
در چشم‌هایم شمع بکارم
تا زیبایی جهان را بهتر ببینم
خودم را دیدم
که برای مرغ‌های ماهی‌خوار روی آب می‌خندم
مادر را دیدم
به بازویم طلسم بست
به گردنم نعل اسب
به سینه‌ام ورد
و فوت کرد به زیبایی جهان

Sunday, October 18, 2009
*** محسن حسن‌زاده ليله‌كوهي

آمدي
و در گريبانت
نافه‌ي چين
و در لب‌هاي مهربانت
طعم چاي
كلاه سفيدي
كه بر سر داري
عمامه‌اي‌ است
كه مرا به تو پيوند مي‌زند
آن‌چنان‌كه ابريشم
دل‌هاي دو عاشق باستاني را
اي فرزند برومندِ ختن
در نگاه من
پسته‌ي خندان
نمي‌شكني؟

Monday, October 12, 2009
*** محمدعلی سپانلو

در ایستگاه‌های جهان
در دیدگان مردم تنها، مسافران
در ظهر آرزومند
در چشمه‌های بی‌پاسخ
در ژرفنای مرداب
بسیار خیره ماندم و دیدم
رنگین‌کمان و خواب
دلتنگی و سراب
آن‌گاه در نهایت رؤیایم
یک واژه یافتم
دریافتم
معنای چشم‌های تو
ایرانی است.

نام حیات‌بخش تو را نازم
که پادزهر تلخی و ویرانی است
زیرا که چشم‌های تو
ایرانی است.

مشروبی از عسل
و پشت ناخنی نمک دریا
زنبور می‌گزد
دریا ملاحتی‌ست
که سرشار می‌کند
در گیرودار لحظه‌‌ دلتنگی و امید
لبخند توست پاسخ هر چیز
با طنز هوشیارش
تیمار اضطراب و پریشانی‌ است
ژرفای چشم‌های تو
ایرانی است.

اصل است عشق و
کار جهان بازی است
زیرا که چشم‌های تو
شیرازی است.

Saturday, October 10, 2009
*** احمدرضا احمدي

در كمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش كرده‌ام
كه بر چهره‌ام می‌تابید
زخم‌های من دهان گشوده‌اند
همه‌ی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بيرون ببر
...
بانو مرا دریاب
ما شب‌چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

Thursday, October 8, 2009
*** نسترن وثوقي

خودت را هم
كه در من
هَم بزني
باز طعمِ تلخي
مي‌دهد روزهايَم

ديگر
حرف‌هايَم
به گفتن نمي‌آيند
و ناگفتني‌هايم
به نوشتن
و ناسرودني‌هايَم
به سرودن

فقط چشم‌هايت
منتشر مي‌شود
در خواب‌هايم
و تا آخرين نسخه‌اش
به فروش مي‌رسد
يادم باشد
تيراژِ تماشايم را بالا ببرم

با دهانِ بسته
آواز مي‌خوانم
با چشمِ بسته
تماشا مي‌كنم
ديوانگي هم مي‌كنم
هر چقدر كه بخواهي

Wednesday, October 7, 2009
*** سعيد بيابانكي

بر ما چه رفته است
که دل مرده‌ایم ما
دل را
به میهمانی غم برده‌ایم ما
گل‌های زرد
دسته به دسته شکفته‌اند
بر ما چه رفته است
که پژمرده‌ایم ما
سبزیم
اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهم‌کلاغ‌های‌سیه‌چرده‌ایم ما
شاید
به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت
خاطرات ترک‌خورده‌ایم ما
باور کنید
هیچ دلی را در این جهان
نشکسته‌ایم ما و نیازرده‌ایم ما
گفتی پناه می‌بری
از بی‌کسی به چاه
ای بغض ناصبور
مگر مرده‌ایم ما؟

Tuesday, October 6, 2009
*** قادر طهماسبي

اي دل!
چنان بسوز
كه خاكسترت كنند
خاكسترت كنند و
زمين‌گسترت كنند
رسوا منال
اي دل نازك‌خيال اگر
با آتش گداخته
همبسترت كنند
يا گاوها چرند
به نام علف تو را
يا كودكان
چرا كه گلي پرپرت كنند
راز پري‌ستاره‌ي خود را
سكوت كن
اي نازنين!
اگر به خدا باورت كنند
باري تو را
به باور اينان نياز نيست
بگذار در خيال
به خاك اندرت كنند
تو تكيه كن به حال
كه اين فرقه در خيال
گه چاكرت كنند و
گهي سرورت كنند
افسانه شو
كه باور اين كودكان شاد
چندان بزرگ نيست
كه كوچكترت كنند