
خداحافظ ای درخت توت
پسر عموی خوب من!
چراغهای کوچکت را
در شب پنجرهام فراموش نمیکنم
فراموش نمیکنم
که تو زیبایی محض این شهر بودی
همیشه سرسبز باش!
و بگذار
جایی میان سمفونی زنبورانت
لیلا آواز بخواند و
چشمههای روستایمان را
به خاطر بیاورد
همین طور قدر این خانه را بدان!
خوش به حالت که توانستی
در خاک این حیاط ریشه بدوانی
من بیریشه بودم
باد مرا برد...

خدا شب را آفريد
بشر
تاريكي را.
*
در جنگ كشته شوم اگر
به يادم ميآوري.
در صلح زندگي كنم اما
به يادم نخواهي بود.
*
شيشههاي احساساتت را
پايين بكش
صورتت را
خاموش كن
عشق را
روي دنده خلاص بگذار
حالا پيش به سوي انسانها.