
اگر بیابانی شخصی میداشتم
همهی شیرهای دنیا را
صدا میکردم
و میگفتم
ببینید پیش من
چه قدر شن هست و
چه قدر آزادی
خورشید را نشان میدادم
میگفتم در اینجا
کسی به شما نخواهد گفت
که گرگ هستید
یالهایتان را نخواهند تراشید
میگفتم
میبینید چهقدر سکوت
هست در اینجا
از آن شماست
بدرید آن را
با غرش سیمینتان
و سپس
شبانه
و پنهانی
هر کدام از ما
شعر میسرودیم
راجع به قفسها

فریاد زدم
چیزی نگفت
دشنام دادم
ترکش کردم
چیزی نگفت
سالها بعد
او را در کوچه دیدم
غریبانه نگاهم کرد
پرسید
هنوز هم با گوزنها
در آسمان شب سفر میکنی؟
هنوز هم شیطان
نام خدا را فریاد میزند؟
سکوت کردم
چیزی نگفت
***
دیروز در خیابان
زنی که چشمانش
هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت
لبخند زد به من
آهسته نزدیک شد
و با صدایی که
هیچ شباهتی به صدای تو نداشت
صمیمانه پرسید:
ما یکدیگر را کجا دیدهایم؟
در آن قصهی ناتمام نبود؟
نمیدانم چرا آن زن
ناگهان تو را به یادم آورد
و گفتم: چرا
در آن قصه بود

نشستم پای کرسی
شعر میبافم
یکی از رو
یکی از زیر
که سردت هم اگر شد
بافه بافه
شعرها را از سر دوشم
بیندازم به دور گردنت
گرمت کنم
مرد معمایی
اگر هم
«خانهات ابری است»
باکی نیست
من ابریتر از یوشم
تو را گم کرده بودم
در نخستین برف شبهای زمستانی
مرا گم میکنی
در آخرین کام
از لب سیگار خاموشم

كوه را با خودت بياور
جنگل را با خودت بياور
گرگها و پلنگها و خرسها را
بياور!
(هرچه وحشيتر
بهتر)
ولي دريا را رها كن
رها كن براي تعطيلات
وقتي خسته از چهارديوار ِ شهر
به جاده ميزني وُ
لابهلاي باران وُ
رودخانه وُ
دريا
شبيه چهارسالگيات
همبازي بچه قورباغهها ميشوي.

بازگشتهام به خانه
آنجا که نفسهایم
با بوی خوش نفسهای تو
گره نمیخورد
بچههایم میخندند
میگویند بابا دیوانه شده
نمیدانند
هر کس پرندهای مرده
در گلو داشته باشد
دیوانه میشود
نمیدانند
رنگین کمانی را تا کردهام
و در جیبم گذاشتهام
تا شبی پنهانی
از خانه بزنم بیرون
بیایم به شرق بهشت
به پرنیانی که خانهی توست
و بیاویزم به گردنت
بچههایم میگویند
بابا دیوانه شده
و راست میگویند؛
مگر میشود پردهها بسوزند
کتابهایم بسوزند
دیوارهای خانه
بسوزند و بریزند
و من
گمان کنم
در دلم برف و باران میبارد؟
چرا بچههایم
مزرعهی ریواس و حنا را
در اتاق من نميبینند
که خشکیده است؟
چرا نهنگان مرده را
در کتابخانهی من نمیبینند؟
فاصلهی اتاق من
تا اتاق خواب
جهنم است
پنجرهی خانه
رو به شمایلی از فرشتگان عذاب
باز میشود
با سنگ بزنیدم بچهها
پدر دیوانهتان را بزنید بچهها
آخر میترسم پا برهنه
تا آتشفشانی در دلم بدوم
میترسم عزیزانم را،
تنهایی و فقر و آرزوهایم را،
گم کنم
مثل قمری سرگردانی در باد
که لانهاش را
با درختاش
به پهلو انداختهاند

تا وقتي بودي
همه چيز خوب بود
زندگي اين همه بدبختي نداشت.
بي تو
خطي از سياه كشيدند
دور اميد
بي تو
شادابي ما را
خط خطي كردند
يك پنجره كم است
نميتواند
زيبايي دريا را نشان بدهد
كم است
امكانات انساني ما
بي تو
در تاريكي هستيم
بيا ما را بيرون ببر
ببر به لحظههاي تازه!

از خوشبختي الهام ميگيرم
من شاعر روزهاي زيبا هستم
براي دختران
از جهيزيه حرف ميزنم
براي زندانيان
از عفو عمومي
و براي بچههايي كه
پدرانشان در جبههها هستند
مژده ميدهم كه...
اما اين كارها
سخت است
سخت است دروغ گفتن.

حتی اگر خدایی نباشد
اگر روح انسانی
وجود نداشته باشد
اگر روح باشد و
فانی باشد
اگر رستاخیزی نباشد
حتی اگر هیچ چیز نباشد
واقعا هیچ چیز
سهم من و تو
در این کمدی
فقط میتواند غمخوارگی باشد
غمخوارگی برای حیات
که تنفس است و
تشنگی و گرسنگی
و همآغوشی و
بیماری و رنج

امروز باران ميآمد
و در زمين
تنها كارگران برجي بلند بودند
كه عريان زير باران
به آب ميانديشيدند

صدای کف زدنت
کبکهای کیهانی را
برای من
که زمینی هستم
بیدار میکنند
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟
ولی شکفته بادا
لبان من
که نیمه ماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند
فدای تو دو چشم من
که چشمهای تو را
خواب دیدهاند
ببینمت تو کجایی
که چهره ات باغیست
که از هزار پنجرهی نور
میوزد هر صبح
و شانههای تو
آنجا چه ابرهای سپیدی
که بر بلندی آنها
چه تاجچهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟