----->
وب‌گردي گوراب
Home | E_Mail

khalaji.mostafa@gmail.com

آرشيو
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
October 2010
November 2010
December 2010

Wednesday, December 30, 2009
*** زینب محمودآبادی

عنکبوت خاکستری ذهنم
قرتی و بلا شده است
تور می‌بافد
برای گرفتن ستاره‌ها
برای به دام انداختن
بوسه‌های رهاشده در باد
تار می‌بافد
با دست‌های نازکش
می‌نوازد
و کون کوچک عنکبوتیش را
می‌قراند
عنکبوت خاکستری ذهنم
قرتی و بلا شده است

Saturday, December 26, 2009
*** هوانس گریگوریان

اگر بیابانی شخصی می‌داشتم
همه‌ی شیرهای دنیا را
صدا می‌کردم
و می‌گفتم
ببینید پیش من
چه قدر شن هست و
چه قدر آزادی
خورشید را نشان می‌دادم
می‌گفتم در این‌جا
کسی به شما نخواهد گفت
که گرگ هستید
یال‌های‌تان را نخواهند تراشید
می‌گفتم
می‌بینید چه‌قدر سکوت
هست در این‌جا
از آن شماست
بدرید آن را
با غرش سیمین‌تان
و سپس
شبانه
و پنهانی
هر کدام از ما
شعر می‌سرودیم
راجع به قفس‌ها

*** واهه آ رمن

فریاد زدم
چیزی نگفت
دشنام دادم
ترکش کردم
چیزی نگفت
سال‌ها بعد
او را در کوچه دیدم
غریبانه نگاهم کرد
پرسید
هنوز هم با گوزن‌ها
در آسمان شب سفر می‌کنی؟
هنوز هم شیطان
نام خدا را فریاد می‌زند؟
سکوت کردم
چیزی نگفت
***
دیروز در خیابان
زنی که چشمانش
هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت
لبخند زد به من
آهسته نزدیک شد
و با صدایی که
هیچ شباهتی به صدای تو نداشت
صمیمانه پرسید:
ما یکدیگر را کجا دیده‌ایم؟
در آن قصه‌ی ناتمام نبود؟
نمی‌دانم چرا آن زن
ناگهان تو را به یادم آورد
و گفتم: چرا
در آن قصه بود

Monday, December 21, 2009
*** سمانه ناييني

نشستم پای کرسی
شعر می‌بافم
یکی از رو
یکی از زیر
که سردت هم اگر شد
بافه بافه
شعرها را از سر دوشم
بیندازم به دور گردنت
گرمت کنم
مرد معمایی
اگر هم
«خانه‌ات ابری است»
باکی نیست
من ابری‌تر از یوشم
تو را گم کرده بودم
در نخستین برف شب‌های زمستانی
مرا گم می‌کنی
در آخرین کام
از لب سیگار خاموشم

Friday, December 18, 2009
*** سينا علي‌محمدي

كوه را با خودت بياور
جنگل را با خودت بياور
گرگ‌ها و پلنگ‌ها و خرس‌ها را
بياور!
(هرچه وحشي‌تر
بهتر)
ولي دريا را رها كن
رها كن براي تعطيلات
وقتي خسته از چهارديوار ِ شهر
به جاده مي‌زني وُ
لابه‌لاي باران وُ
رودخانه وُ
دريا
شبيه چهارسالگي‌ات
هم‌بازي بچه قورباغه‌ها مي‌شوي.

Wednesday, December 16, 2009
*** محسن فرجي

بازگشته‌ام به خانه
آنجا که نفس‌هایم
با بوی خوش نفس‌های تو
گره نمی‌خورد
بچه‌هایم می‌خندند
می‌گویند بابا دیوانه شده
نمی‌دانند
هر کس پرنده‌ای مرده
در گلو داشته باشد
دیوانه می‌شود
نمی‌دانند
رنگین کمانی را تا کرده‌ام
و در جیبم گذاشته‌ام
تا شبی پنهانی
از خانه بزنم بیرون
بیایم به شرق بهشت
به پرنیانی که خانه‌ی توست
و بیاویزم به گردنت
بچه‌هایم می‌گویند
بابا دیوانه شده
و راست می‌گویند؛
مگر می‌شود پرده‌ها بسوزند
کتاب‌هایم بسوزند
دیوارهای خانه
بسوزند و بریزند
و من
گمان کنم
در دلم برف و باران می‌بارد؟
چرا بچه‌هایم
مزرعه‌ی ریواس و حنا را
در اتاق من نمي‌بینند
که خشکیده است؟
چرا نهنگان مرده را
در کتابخانه‌ی من نمی‌بینند؟

فاصله‌ی اتاق من
تا اتاق خواب
جهنم است
پنجره‌ی خانه
رو به شمایلی از فرشتگان عذاب
باز می‌شود
با سنگ بزنیدم بچه‌ها
پدر دیوانه‌تان را بزنید بچه‌ها
آخر می‌ترسم پا برهنه
تا آتشفشانی در دلم بدوم
می‌ترسم عزیزانم را،
تنهایی و فقر و آرزوهایم را،
گم کنم
مثل قمری سرگردانی در باد
که لانه‌اش را
با درخت‌اش
به پهلو انداخته‌اند

*** الحان برک

تا وقتي بودي
همه چيز خوب بود
زندگي اين همه بدبختي نداشت.
بي تو
خطي از سياه كشيدند
دور اميد
بي تو
شادابي ما را
خط خطي كردند
يك پنجره كم است
نمي‌تواند
زيبايي دريا را نشان بدهد
كم است
امكانات انساني ما
بي تو
در تاريكي هستيم
بيا ما را بيرون ببر
ببر به لحظه‌هاي تازه!

*** ملیح جودت

از خوشبختي الهام مي‌گيرم
من شاعر روزهاي زيبا هستم
براي دختران
از جهيزيه حرف مي‌زنم
براي زندانيان
از عفو عمومي
و براي بچه‌هايي كه
پدرانشان در جبهه‌ها هستند
م‍ژده مي‌دهم كه...
اما اين كارها
سخت است
سخت است دروغ گفتن.

Saturday, December 12, 2009
*** ولادمير هولان

حتی اگر خدایی نباشد
اگر روح انسانی
وجود نداشته باشد
اگر روح باشد و
فانی باشد
اگر رستاخیزی نباشد
حتی اگر هیچ چیز نباشد
واقعا هیچ چیز
سهم من و تو
در این کمدی
فقط می‌تواند غمخوارگی باشد
غمخوارگی برای حیات
که تنفس است و
تشنگی و گرسنگی
و هم‌آغوشی و
بیماری و رنج

Friday, December 11, 2009
*** عباس كيارستمي

شیشه‌ی نوشابه‌ي شکسته
لبریز
از باران بهاری

Friday, December 4, 2009
*** سارا محدث

امروز باران مي‌آمد
و در زمين
تنها كارگران برجي بلند بودند
كه عريان زير باران
به آب مي‌انديشيدند

*** محمود حبیبی کسبی

عصاي معجزه و رود نيل
در دستم
تبر به دوشم و دست خليل
در دستم
شكوه شيوه‌ي داوود
در گلو دارم
زبور نور به صوت جليل
در دستم
من از مكاشفه برگشته‌ام،
نگاه كنيد
هنوز مانده پر جبرئيل
در دستم
دو بال سوخته آورده‌ام،
دو چشم شهيد
دليل‌هاي چنين بي‌بديل
در دستم
اشاره‌هاي شفا را
كجا گره بزنم
ضريح گم شد و
مانده دخيل در دستم
به يك مشاهده
از مهد تا لحد رفتم
دف تولّد و طبل رحيل
در دستم
قنوت بستم و
زيباست هر چه مي‌بينم
نگين ذكر جميل الجميل
در دستم
فقط نه این دو سه صفحه،
چهل چهل مصحف
قبیله‌ای همه از این قبیل
در دستم

Tuesday, December 1, 2009
*** رضا براهنی

صدای کف زدنت
کبک‌های کیهانی را
برای من
که زمینی هستم
بیدار می‌کنند
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟
ولی شکفته بادا
لبان من
که نیمه ماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه می‌بوسند
فدای تو دو چشم من
که چشمهای تو را
خواب دیده‌اند
ببینمت تو کجایی
که چهره ات باغی‌ست
که از هزار پنجره‌ی نور
می‌وزد هر صبح
و شانه‌های تو
آنجا چه ابرهای سپیدی
که بر بلندی آنها
چه تاج‌چهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟
منی که دست ندارم
چگونه کف بزنم؟