
او را بر دروازههای تهران دیدم.
دیدماش
که آواز میخواند.
خواهر!
به گمانام عمر خیام بود.
بر پیشانیاش زخمی عمیق دهان گشوده بود.
میخواند با دو چشم سرخ
چونان سپیدهدمان
و دردستاناش نان و کتاب و نارنجک بود
خواهر!
عمر خیام میخواند مزارع زیتون را و خدا را.
کودکاش را میخواند
که درکشتزاران شاه، به صلیب کشیدند
و در نزدیکیاش در کرانههای جهان
مرگ همواره ناله سرمیداد
و او ما را و او را صدا میزد.
خواهر! بانگ خروس بود
که ما او را در میدان، پشت سر گذاشتیم
و دیگر پلکهایاش جنبشی نداشت.
او گفت «خداحافظ!» و آه، درگلوگاهاش شکست..
«خداحافظ خانهی من خداحافظ مادر!»
صدای شلیکی پیچید
آه، درگلویاش شکست.
او را بر دروازههای تهران دید
آواز میخواند
مرگ را و خدا را
مرگ را و خدا را
بر پیشانیاش زخمی عمیق دهان گشوده بود.

هیچ چیز خوشایندم نیست
این را مسافری در اتوبوس میگوید
نه رادیو
نه روزنامههای صبح،
و نه قلعههای فرازِ تپهها
میخواهم بگریم
راننده میگوید:
درنگ کن تا به ایستگاه برسیم،
در تنهاییات هر چه میخواهی گریه کن
زنی میگوید:
من نیز چیزی خوشایندم نیست.
گورم را به پسرم نشان دادم،
آن را پسندید
و در آن خفت،
و حتا وداعی نگفت
دانشجو میگوید:
من هم چیزی را خوش نمیدارم.
باستانشناسی خواندم،
بی آن که هویت را
در سنگها بیابم .
من آیا من هستم؟
سربازی میگوید: من نیز چنینام.
همیشه شبحی را محاصره میکنم
که مرا محاصره کرده است
رانندهی عصبی میگوید:
به ایستگاه آخر نزدیک میشویم،
آماده شوید
برای پیاده شدن …
همه فریاد میزنند:
میخواهیم به پس از ایستگاه برویم
حرکت کن!
من اما میگویم:
همین جا پیادهام کن.
من نیز به سانِ آنان،
چیزی خوشایندم نیست،
اما دیگر از سفر خسته شدهام.