----->
وب‌گردي گوراب
Home | E_Mail

khalaji.mostafa@gmail.com

آرشيو
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
October 2010
November 2010
December 2010

Sunday, October 24, 2010
*** عبدالوهاب البیاتی

او را بر دروازه‌های تهران دیدم.
دیدم‌اش
که آواز می‌خواند.
خواهر!
به گمان‌ام عمر خیام بود.
بر پیشانی‌اش زخمی عمیق دهان گشوده بود.
می‌خواند با دو چشم سرخ
چونان سپیده‌دمان
و دردستان‌اش نان و کتاب و نارنجک بود
خواهر!
عمر خیام می‌خواند مزارع زیتون را و خدا را.
کودک‌اش را می‌خواند
که درکشت‌زاران شاه، به صلیب کشیدند
و در نزدیکی‌اش در کرانه‌های جهان
مرگ هم‌واره ناله سرمی‌داد
و او ما را و او را صدا می‌زد.
خواهر! بانگ خروس بود
که ما او را در میدان، پشت سر گذاشتیم
و دیگر پلک‌های‌اش جنبشی نداشت.
او گفت «خداحافظ!» و آه، درگلوگاه‌اش شکست..
«خداحافظ خانه‌ی من خداحافظ مادر!»
صدای شلیکی پیچید
آه، درگلوی‌اش شکست.
او را بر دروازه‌های تهران دید
آواز می‌خواند
مرگ را و خدا را
مرگ را و خدا را
بر پیشانی‌اش زخمی عمیق دهان گشوده بود.

Wednesday, October 13, 2010
*** لیلا حکمت‌نیا

دوستت دارم
سه مرد بالغ شهادت دادند

Sunday, October 10, 2010
*** محمود درویش

هیچ چیز خوشایندم نیست
این را مسافری در اتوبوس می‌گوید
نه رادیو
نه روزنامه‌های صبح،
و نه قلعه‌های فرازِ تپه‌ها
می‌خواهم بگریم
راننده می‌گوید:

درنگ کن تا به ایستگاه برسیم،
در تنهایی‌ات هر چه می‌خواهی گریه کن

زنی می‌گوید:
من نیز چیزی خوشایندم نیست.
گورم را به پسرم نشان دادم،
آن را پسندید
و در آن خفت،
و حتا وداعی نگفت

دانشجو می‌گوید:
من هم چیزی را خوش نمی‌دارم.
باستان‌شناسی خواندم،
بی آن که هویت را
در سنگ‌ها بیابم .
من آیا من هستم؟

سربازی می‌گوید: من نیز چنین‌ام.
همیشه شبحی را محاصره می‌کنم
که مرا محاصره کرده است

راننده‌ی عصبی می‌گوید:
به ایستگاه آخر نزدیک می‌شویم،
آماده شوید
برای پیاده شدن …

همه فریاد می‌زنند:
می‌خواهیم به پس از ایستگاه برویم
حرکت کن!

من اما می‌گویم:
همین جا پیاده‌ام کن.
من نیز به سانِ آنان،
چیزی خوشایندم نیست،
اما دیگر از سفر خسته شده‌ام.